درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود
نویسنده
دسته بندی موضوعی
فرهنگ(٥)
زنگ تفریح(۱)
فریدا(۱)
فیزیک نظری(۱)
انگشت به دهان(۱)
سینما(۱)
آرشیو
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
لینک دوستان
در جستجوی تو
سینما -موسیقی
روزهایم
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
rss 2.0

لوگوی دوستان

شاپرک !!! شاپرک!! شاپرک!!! تو در صحرا چه می گردی ؟! پیِ گل ؟! پیِ لاله؟! عجب ؟1 نمیدانی مگر تو ، آفتاب، اینجا ، گُدازد پرّ ِ عنقا را ؟! تو ره گُم کرده ای شاید! نمیدانم! ندانستی، اگر بال از تَفِ خورشیدِ سوزان ، سرخ گون د اری؛ در اینجا سایه ای پیدا نمی گردد ؟ !
آشنائی من با شهرام برمی گرده به 4-5 سال پیش.هنرمندی بی ریا ودوست داشتنی که برخلاف اکثر هنرمندهای این مملکت که کرور کرور ادعای عرفان و عوالم دیگر یدک می کشند،انسانی بی ادعا و نازنین هست.
شهرام صدای بسیار دلنشینی دارد نعمتی است برای نسل آینده طرفدار موسیقی اصیل ایرانی.شاید به تعداد انگشتان دست افرادی برای نسل بعد پیدا شوند که جای محمودی خوانساری-اقبال-بنان-تاج اصفهانی-و.. در همین اواخر شجریان و ناظری و..را بگیرند که مسلما یکی از این افراد شهرام آبرومند آذر خواهد بود.علتش هم اینست که این جوان برومند آذربایجان هم از لحاظ تئوری و علمی از اساتید بزرگی بهره جسته و هم اینکه از استعداد بالقوه ای که در نوع صدایش نهفته است برخوردار است.
نوشتن این مطالب رو تو وبلاگ از ایشون اجازه گرفتم.و به زودی یه سری عکس از خودم و شهرام و یه سری از حرفها و درد و دل ها و راهنمائی هاش رو تو وبلاگ می ذارم .منتظر باشید.
یک آلبوم جدید هم از شهرام با نام پنهانک با گروه بال وشان که تکیه بر موسیقی مقامی دارد تازگی به بازار آمده که حتما شنیدنش را به دوستداران موسیقی سنتی توصیه می کنم.یه آلبوم دیگه هم در راهه که توضیحاتشودر آینده خواهم داد. بیوگرافی در سال 1352 در تبریز متولد شد.حضور وی در محافل هنری عشق به موسیقی را در وجودش شعله ور ساخت،شنیدن آثاری از اقبال السلطان او را از علاقمندان به آواز گردانید و بعد ها از آثار استاد قیطانچیان و صالح عظیمی بهره برد.تلفیق صحیح شعر و موسیقی را در محضر استاد فرزانه پرویز مشکاتیان آموخته و جهت فراگیری شیوه استاد شجریان از محضر پژوهشگر و ردیف دان ارجمند محسن کرامتی استفاده نموده است.اجرای کنسرتهای مختلف داخل و خارج کشور از جمله فعالیتهای وی می باشد.
داستان عشقبازی خسرو پرویز با (( شیرین )) برادرزادة مهین بانو ملکه ارمنستان از داستانهای مشهوریست که با وجود سپری شدن قرنها ، همچنان بر سر زبانهاست و در طول قرون و اعصار ، بارها از طرف سخن پردازان ایرانی مورد بحث و بررسی قرار گرفته است . شاید بتوان گفت اساس شهرت و ناموری این دو دلداده از آن روز در نهاد و روان شاعران و نویسندگان استوار شد که (( فرهاد )) به ماجرا پیوست و این افسانة شگرف را – گرچه به هرحال با نام یکی از پادشاهان حقیقی ساسانی بهم آمیخته است – جاودانه ساخت .
خسرو پرویز پس از پیدایی بهرام چوبینه ، روزگاری از شیرین جدا ماند و شیرین – که گویند زیبایی و برازندگی او در طول روزگاران نظیر نداشته است – از دیدار شوی خود بیتاب و ناتوان شد .
خسرو چون به بارگاه بازگشت وی را نزد خود آورد و پس از مرگ همسرش (( مریم )) دختر قیصر ، او را بانوی حرم گردانید .
از وصلت پرویز با مریم ، پسری به نام شیرویه به دنیا آمده بود که می پنداشت مادرش توسط شیرین نابود شده است و هر آن در پی فرصت می گشت که انتقام خون مادر را یا از پدر یا از معشوقه اش شیرین برکشد .
...
همه بهش می گن آنا، دختری با روحیات متفاوت و تفکری پر التهاب،که امضای دیگری ست بر خانواده
عجیب و غریب ما ،قبلانا میگفتیم که بزرگترها فقط این طوریند اما با پدیدارشدن آنا،الهام،آیسان،هومن
المیرا،موحد،شهرام،لیلا،شهرضا،شیرین،آرش،الین والشن،یوحنا،احسان،و....که از اسم بردن ٧٠ نفر عاجزم دیگه باورمان شد که یا ما اشتباهی هستیم یا همه در اشتباهند بجز ما.
نمیدونم شاید یه تفکر عظیم که از اجداد ما که همشون روحانی و متفکر روشنفکر بودند در زمانهای خودشون به ما رسیده.البته مخلوطی هم از احساسات ناب و هیجانات با خمیر مایه بی عاری و رهایی از قواعد دنیوی این تفکر را در برگرفته و محصولش یک حیرت است که هر کس می بیند نمیفهمد که این موجود عاقل است یا دیوانه،عاشق است یا عارف،آزاد است یا دلبسته،هنرمند است یا بی هنر واینکه هدفش چیست؟،ایمانش چگونه است؟،خط و مشی اش به کجاست؟،و....
ولی آنچه می دانم این است که دنیا به این جور افراد نیاز دارد،چون تکرار برای اینها مرگ است و آنچه را می گردند چیزیست نو که دنیا نیازمند افکار نو است.
و این هم شعری است از آنا:
از قلب من التهاب را بردارید
این وحشت بی حساب را بردارید
از دفتر خاطرات هر روزهء من
امروز پر اضطراب را بردارید
من طاقت دیدن شما را دارم
از چهره اتان نقاب را بردارید
وقتی همه گزینه ها یعنی مرگ
از دوش من انتخاب را بردارید
عاشق که شدم به هر کسی گفتم ،گفت:
از روح خود این عذاب را بردارید
بی خواب شدم ، ولی جوابم این بود:
از طاقچه قرص خواب را بردارید
از سقف- سه ساعت است- آویزانم
از گردنم این طناب را بردارید
با عشق همیشه زنده ام پس لطفا
روبان سیاه قاب را بردارید ! ! !
متاسفم
کوله بار آرزوهات روی دوشت تا کجاها رفتی با پای پیاده رفتی وبه هر چی خواستی نرسیدی،متاسفم برات ای دل ساده دل به هر کی دادی از سادگی دادی،زندگیت پای دلدادگی دادی هر جا که دیدی چراغی پر فروغه تا بهش رسیدی فهمیدی دروغه عاشق و خسته و غمگین و پریشون دل بی کس دلک بی سر و سامون دل زخمی دل تنها و تکیده دل گریون منو هی دل گریون کوله بار آرزوهات و کی دزدید دل دیوونه به گریه هات کی خندید عاشق و خسته و غمگین و پریشون دل بی کس دلک بی سر وسامون تو رو با هول ولا تنها گذاشتن اونا که لیاقت عشق و نداشتن تک وتنهایی و با پای پیاده متاسفم برات ای دل ساده
خانه سودا
شد زغمت خانه ی سودا دلم
در طلبت رفت به هر جا دلم
از طلبِ گوهرِ گویای عشق
موج زند ، موج ، چو دریا دلم
گر نکنی بر دل من رحمتی
وای دلم ، وای دلم ، وای دلم
در طلبِ زهره رخ ماهرو
می نگرد جانب بالا دلم
روز شد و چادر شب می درد
در پی آن عیش و تماشا دلم
گر نکنی بر دل من رحمتی
وای دلم ، وای دلم ، وای دلم
آه که امروز دلم را چه شد
دوش چه گفته است کسی با دلم
از دلِ تو در دل من نکته هاست
آه چه ره است از دل تو تا دلم
گر نکنی بر دل من رحمتی
وای دلم ، وای دلم ، وای دلم